سعدى
140
بوستان ( فارسى )
بشيخى در آن بقعه كشور گذاشت * كه در دوره قائممقامى نداشت چو خلوتنشين كوس دولت شنيد * دگر ذوق در كنج خلوت نديد 2895 چپ و راست لشكر كشيدن گرفت * دل پردلان « 1 » زو رميدن گرفت چنان سخت بازو شد و تيزچنگ * كه با جنگجويان طلب كرد جنگ ز قوم پراكنده خلقى بكشت * دگر جمع گشتند و همراى و پشت چنان در حصارش كشيدند تنگ * كه عاجز شد از تير باران و سنگ بر نيكمردى فرستاد كس * كه صعبم فرومانده فريادرس 2900 بهمت مدد كن كه شمشير و تير * نه در هر وغائى بود دستگير چو بشنيد عابد بخنديد و گفت * چرا نيم نانى نخورد و نخفت ندانست قارون نعمت « 2 » پرست * كه گنج سلامت بكنج اندرست كمالست در نفس مرد كريم * گرش زر نباشد چه نقصان و بيم ؟ مپندار اگر سفله قارون شود * كه طبع لئيمش دگرگون شود 2905 وگر درنيابد كرم پيشه نان * نهادش توانگر بود همچنان مروت « 3 » زمينست و سرمايه زرع * بده كاصل خالى نماند ز فرع خدايى كه از خاك ، مردم كند * عجب دارم ار مردمى گم كند ز نعمت نهادن بلندى مجوى * كه ناخوش كند آب استاده بوى ببخشندگى كوش كاب روان * بسيلش مدد ميرسد ز آسمان 2910 گر از جاه و دولت بيفتد لئيم * دگرباره نادر شود مستقيم وگر قيمتى گوهرى غم مدار * كه ضايع نگرداندت روزگار كلوخ ار چه افتاده باشد « 4 » به راه * نبينى كه در وى كند كس نگاه وگر خردهاى زر ز دندان گاز * بيفتد ، بشمعش بجويند باز بدر ميكنند آبگينه ز سنگ * كجا ماند آيينه در زير زنگ ؟ 2915 پسنديده و نغز بايد خصال « 5 » * كه گاه آيد و گه رود جاه و مال حكايت شنيدم ز پيران شيرينسخن * كه بود اندرين شهر پيرى كهن
--> ( 1 ) . بددلان . ( 2 ) . دنيا . ( 3 ) . سخاوت . ( 4 ) . بينى . ( 5 ) . هنر بايد و فضل و دين و كمال .